آرشیو وبلاگ مسلمان شدگان

درباره وبلاگ

<-BlogCustomHtml->
ما یوسفیم و ناز زلیخا نمی کشیم...
سی ام آذر ۱۳۶۵

عقربه های ساعت٬ دو و سی و پنج دقیقه بعد از ظهر را نشان می دهند.

نوجوانی ۱۷ساله٬ هم سفر تندبادی دهشتناک در کوره راهی پر فراز و نشیب٬ گوشه خانه ای نشسته و برای مجله مورد علاقه خود نامه می نویسد. مدت هاست می خواهد با کسی حرف بزند٬ درد دل کند و از مشکل بزرگی که بر سر راهش قرار گرفته دیگران را خبر کند.

شاید گوش شنوایی نیافته یا خیال کرده خود به تنهایی می تواند بر این دشواری فائق آید. اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چیست؟ هوای بارانی آن روز روح لطیف او را هم به بازی می گیرد و آن بغض مانده در گلو را٬ واژه واژه بر صفحه سفید کاغذ می ترکاند.

او از خودش آغاز می کند٬ از اینکه در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کند. از پدر و مادری می گوید که هر دو پزشک هستند و از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب٬ بیرون خانه! پدر و مادری بی قید٬ لاابالی و بی اهمیت به تربیت تنها فرزند خویش~

او از تنهایی ها٬ غربت ها و بی کسی خود می گوید... وچاره ای که والدین برای حل این معضل اندیشیده اند که در حقیقت آغاز مشکل اوست.

«مشکل اصلی من از حدود یک سال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمنا وضع مادی شان هم خوب است٬ دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند و همسن خود من است٬ به سرپرستی قبول کردند. از آن تاریخ به بعد٬ خانه ی آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد٬ تبدیل به محل زندگی پسری شد با دختری که به مراتب از شیطان حرفه ای تر است!»

بگذارید فکر و خیال من به سمت و سوی دیگری نرود. بگذارید نگویم که شاید در میان جوانان و نوجوانان ما کسانی باشند که همین جا [حتی بی مطالعه ادامه این ماجرا] به من نهیب بزنند که: صبر کن! تند نرو٬ مگه چه اتفاقی افتاده؟ آسمون که به زمین نیومده!

برای بعضی ممکن است آسمان به زمین نیامده باشد٬ اما برای او که خسته از دردی جانکاه٬ در جاده ای چنین پرپیچ و خم٬ نفس نفس زنان می رود٬ تصور اینکه مبادا بلغزد٬ کابوسی وحشتناک است:

«حدود ۱۰ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستیم. او یک لحظه مرا تنها نمی گذارد و دائما در سرم فکر گناه می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که اسیر خواهش و حرف های او شوم و همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم٬ ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود و او را به قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم٬ ولی او دست از سر من بر نمی دارد.»

تا نوجوان و جوان نباشید٬ تا صدای گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه ای و کرشمه ای نشنیده باشید٬ تا پس از شنیدن صدای نازکی٬ میزان الحراره ای بر تن داغ خود ننهاده٬ گرمای ناخودآگاه را حس نکرده باشید٬ مگر می توانید بفهمید که ده ساعت تنهایی با دختری که کت شیطان را از پشت بسته٬ یعنی چه؟! آن هم با شرایطی که او دارد:

«البته فکر می کنم همه این بدبختی ها بخاطر این است که من مقداری زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم٬ حتما این مشکل سرم نمی آمد.»

او در این نامه٬ چهار بار به صراحت تقاضای کمک می کند و از مخاطبان خویش در آن مجله٬ عاجزانه می خواهد که نگذارند برادرشان پاکی خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا می کند و به نشانی مجله می فرستد. دست اندرکاران آن مجله٬ پس از دو هفته پاسخ بسیار کوتاهی را به آدرس دبیرستان محل تحصیل این نوجوان می فرستند:

برادر گرامی...

با سلام. حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید٬ زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.

 موفق باشید

و چند روز بعد پاسخی دریافت می کنند  به انضمام نامه ای دیگر:

مجله محترم...

با سلام٬ برادر امیر.... در تاریخ ۵/۱۰/۶۵ در عملیات کربلای چهار به شهادت رسیده اند. نامه شهید ضمیمه می شود.

رئیس دبیرستان
۱۶/۱۰/۶۵

من امروز احساس دست اندرکاران آن مجله را پس از رسیدن خبر شهادت امیر و نامه دومش درک می کنم. نامه ای که قرار بود اساسا وقتی به دست آنان برسد که او پرکشیده باشد! درلابلای سطر به سطر نامه دوم٬ دنبال چیزی می گردیم. هم من و هم مخاطبان آن روز امیر در مجله:

آیا سرانجام او توانست لجام آن اسب سرکش را بگیرد و نلغزد؟ آیا توانست با نفس خویش بجنگد و آن را زمین بزند؟ بخشی از نامه او پاسخ این پرسش است:

«من می روم٬ اما بگذار این دختر فاسد بماند.من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم٬ هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم.»


نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد٬ سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

مدار نقطه بینش٬ ز خال توست مرا

که قدر گوهر یکدانه٬ گوهری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند

منبع


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 19 فروردين 1388ساعت 14:16 توسط نادر چهاردهی | نظرات (0)